عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
همسفر.
اگر به دیدارم می آیی با خودت فانوس بیاور .

تا به حال با کسی همسفر شدین که صبحانه بخوره بپرسد ناهار چه بخوریم؟ ناهار بخورد بپرسد شام چه بخوریم؟ شام هم بخورد نگران صبحانه فردا باشد؟!
مثنوی یک قصه ای داره که حکایت یک گاوه که از صبح تا شب، تویه یک جزیره ی سبز خوش آب و علف مشغول چراست. خوب میچرد، خوب میخورد، چاق و فربه می شود. بعد شب تا صبح از نگرانی اینکه فردا چه بخورد، هر چه به تن اش گوشت شده بوده، آب می شود.
حکایت آن گاو، حکایت دل نگرانی های بی خود ما آدماست. حکایت همون ترس هایی که هیچ وقت اتفاقی نمیفته و فقط لحظه هامون رو هدر میده. یک روز چشم باز می کنی، به خودت میایی میبینی عمری در ترس گذشته و تو لذتی از روزهایت نبردی،
معتاد شدیم، عادت کردیم، هر روز یک دل مشغولی پیدا کنیم. یک روز غصه گذشته رهایمان نمی کند، یک روز دلپواسی فردا.
خوبه گاهی دلمونو به دریا بزنیم، توکل کنیم، امید وار باشیم موج بعدی که میاد ما رو به جاهای خوب خوب میرسونه، باور کنین همون فکرشم هم خوبه، شما رو به جاهای خوب خوب می رسونه،
شب است و تاریک، ای دوست اگر به دیدارم می آیی با خودت فانوس بیاور .
درباره این سایت